دستهبندی : رمان و داستان

اینجا ابدیت
اینجا ابدیت
محمدرضا عابدی شاهرودی
دیدم که جابر، لباس کهنه و پارهای به تن دارد. موهای سَرَش پریشان و شانه نکرده است، بر گردن کتابی آویزان کرده و بر تکه چوبی سوار است. به دور میدان میچرخد، انگار که به آن تکه چوب یا اسب فرمان میدهد. همچون دیوانگان میخندید و فریاد میکشید که: «بروید کنار وگرنه اسبَم شما را لگد میزند، میبینید چه اسبی دارم؟». با خود گفتم: «ای خدای سبحان به تو پناه میبرم، یعنی این جابر بن یزید جعفی است!؟».