ملت عشق
زندگی بدون عشق، معنایی ندارد. اما این بدان معنا نیست که همه به یک شکل و به یک اندازه از نعمت عشق برخوردار میشوند. در واقع، هر کدام از ما به اندازه ظرفیت وجودیمان از عشق سیراب میشویم. در این میان، هر قدمی که برای نزدیک شدن به انسانیت برداریم، ظرف وجودیمان را گستردهتر و عمیقتر میکند و سهم بیشتری از عشق نصیبمان میشود.
ماجرای رمان ملت عشق از یک بیداری آغاز میشود. «اِللا روبینشتاین» زنی است که سالها خودش و آرزوهایش را وقف شوهر و فرزندانش کرده است. وقتی کسی از بیرون به خانواده آنها نگاه میکرد، موجی از خوشبختی را میدید که هر کسی آرزویش را داشت.
«دیوید» به عنوان یک همسر و پدر سه فرزند، مردی نمونه به نظر میرسید. اما در طول این سالها چیزی میان او و اِللا گم شده بود. شاید ازدواج آنها از نظر اقتصادی و فرهنگی کاملا عالی به نظر میآمد اما اِللا به خوبی حس میکرد که دیگر محبتی میان او همسرش باقی نمانده است.
در واقع، آنها به جای اینکه عاشق هم باشند به زندگی یکنواخت و بدون ماجرا در کنار یکدیگر عادت کرده بودند و سعی میکردند سر خودشان را با بچهها، مسائل کوچک خانه و محل کار گرم کنند.
البته این مورد آخر فقط شامل حال دیوید میشد. چون اِللا با وجود آنکه در رشته زبان و ادبیات انگلیسی تحصیل کرده بود، برای آنکه نبودش در خانه آسیبی به خانوادهاش وارد نکند، هرگز به دنبال علاقهاش یعنی تبدیل شدن به یک منتقد ادبی نرفته بود.
بنابراین، دنیای او به آشپزخانه، بچهها و زندگی با مردی که میدانست به او خیانت میکند محدود شده بود. با بزرگ شدن بچهها، او فرصتی پیدا کرد تا تغییری کوچک در روزهایش به وجود بیاورد.