دستهبندی: رمان و داستان


کتاب چای عراقی (مجموعه داستان گروهی اربعین)
گزیده ای از کتاب
اردل را همانطور لخت، با ملافه زیرش بلند کردم و بردم گذاشتمش روی صندلی عقب پراید هاچ بک قراضه ام. لیشش از کناد دهنش راه افتاد و با چشم هایش حرف زد.
انگار که پرسید کجا؟ گفتم: ((اردل جان! می رویم یک جایی که خوب خوب بشوی.
می رویم پیاده روی اربعین.
پسر گلم را می نشانم توی ویلچرو خودم پیاده تا کربلا ویلچرت را هل می دهم.))
مهربان شده بودم: درست مثل وقت هایی که تاول های پشتش می ترکید و زار می زد و...
دستهبندی: رمان و داستان