روزی، روزگاری در شـهر بغـداد، پسـر جوانـی بـود بـه نـام سـندباد. خانواده ی سـندباد فقیـر بودنـد و او مجبـور بـود کار کنـد
تـا خـرج خانـواده اش را بدهـد. او پسـر زرنـگ و باهوشـی بـود و هـر کاری کـه پیـش می آمـد انجـام می داد و مـزد میگرفـت.
حتّـی باربـری میکـرد و کیسه های سـنگین را از بـازار بـه خانه هـای مـردم می بـرد. روزی از روز هـا وقتـی بـاری را حمـل میکـرد
از خسـتگی کنـار خانه ای نشسـت تـا اسـتراحت کنـد. خدمتـکار خانـه کـه بارهـا و بارهـا سـندباد را دیـده بـود،
دلـش بـرای او سـوخت و خواسـت کمکـش کنـد .