لیوانی چای میریزد و سماور را خاموش میکند. میخواهد قبل از آمدن مهمانان شماره تلفنهای سررسید سال 82 را به سررسید سال 83 منتقل کند. سال 83 سال 50 سالگی او هم است. گرچه خیلی وقت است که دیگر سالهای عمرش را شماره نمی کند. شماره ها خود به خود می افتند، مثل شمارههای زمان سنج. دیگر مثل سالهای سی سالگی، بیست سالگی و ده سالگی نیست که هر سال، یکی از خطهای میدانِ گرد دو میدانی بود، برای «دور شدن از» و «نزدیک شدن به». از خانه به دبستان، از دبستان به دبیرستان، از ایران به خارج، از تجرد به ازدواج، از ازدواج به طلاق، از خارج به ایران. شاید همین جا سالهای عمرش به شمارههای زمان سنج تبدیل شدند. اما مثل همه دوندهها تا مدتی بعد از گذشتن از خط پایان هنوز باید میدوید، برای خانه تازه و وطن تازه، برای کارهای تازه، برای مردمی تازه. بعد بر جا ماند. جاافتاده شد. یک معنای جاافتادگی هم همین است. جاسنگینی یک کیسه پر از سالها، ساعتها و لحظهها که وزنش را با کیلو اندازه نمیگیرند. کم کم جا میاندازد، گود میکند و فرو مینشاند. حالا هر سال بعد از افتادن یک شماره دیگر، بازمانده سال رفته را در سررسید جا میدهد. برای سال 83 دفتری با جلد آبی خوشرنگ خریده است که مثل همه سررسیدها بلافاصله بعد از جلد آن نقشه تهران است.
نظرات
شما هم درباره این محصول نظر خود را بنویسید. برای ثبت نظر، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.