داستانی عاشقانه در طول جنگ جهانی دوم.
درحالی که آلمان، لندن را بمباران می کرد اما برادلی با عجله چمدانش را بست، پسر تازه متولد شده اش را بغل کرد و با دو بچه ای که در قبال یک شغل و مکانی برای اقامت به سرپرستی قبول کرده بود، سوار قطار شد.
گرچه او فقط یکی از هزاران نفری بود که شهر را ترک می کرد؛ بیشتر از اینکه از ترس جنگ فرار کند از پدر بچه اش فرار می کرد؛ مردی که قصد داشت تا برای چیزی که اما برادلی از او دزدیده بود، انتقام بگیرد...